سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سارها آمده اند...

تازه لادن ها پيدا شده اند...

من اناري را مي كنم دانه...

و به دل مي گويم...

كاش اين آدم ها 

دانه هاي دلشان پيدا بود...

امروز من 22 ساله شدم...۲۲*۳۶۵...حالا چه قدر می شود...اصلا مهم نيست...من فقط امروز ۲۲ ساله هستم، به قول دكتر حسني انسان در يك روز تنها سن مطلق داره...سال گذشته نوشتم كه چه قدر در روز تولدم...دلم مي گيره..حسي غريب...سنگين و غمگين...جالب اين كه هر سال هم در سالروز تولد بدترين و نحس ترين اتفاق مي افتد( البته نحسي و گندي براي من يكي تمامي ندارد)... امروز يك ماه و شش روز از آن اتفاق ها مي گذرد...از روزهاي توهين و تحقير و زخم هايي كه كهنه مي شوند...پارسال روز تولد...روايت ما بود و سرهنگ طوسي... و امسال...امسال سريال تلخي ها و زشتي ها...سريال زنداني بودن و اسيري...ديگر روحي ندارم تا بگويم در جسمم اسير مانده...مرده متحركي هستم كه از پس روزها مي گذرم و شب ميكنم...حالا امروز يك ماه و شش روز است كه من شب ها نمي خوابم... چشم هايم را كه مي بندم...صداي فرياد مي شنوم...كسي نامم را به زشت ترين لحن صدا مي زند... كسي دسته اي از موهايم را در دست هايش گرفته...حالا شب ها هر شب خرسي سياه با سر پنجه ي خونين در گوشه ي ديوار مي ايستد...پدر آمد...هيچ نمي داند...مي رود...مادر بزرگ مي گويد : خدا جاي حق نشسته...معده ام تير مي كشد...كدام خدا؟...ديگر نماز نمي خوانم...مگر نگفت:اني لا احب الافلين...من هم ديگر خداي افول گر را دوست ندارم...صبح ها هم مي خوانم...چون زندان بان صدايم مي زند...بايد بلند شوم وگر نه...حساب من و او ز جان پاك شود...خدا جاي حق نشسته...بالا مي آورم...خون به آينه مي پاشد...مادر...تلاشي نمي كند...عادت كرده...و پدر...واي قالي تبريز ريز ماهي نجس شد...خدا جاي حق نشسته...آمنه آدم ازآه تو مي ترسه...دخترك خبر چين...بيچار ه شد...آتش بيار معركه بود...پرده ي گوشش پاره شد...من براي كسي آه نكشيدم... او هم خبر چين نبود...من براي كسي آه نمي كشم...چون خدا جاي حق نشسته است!!!( شايد خوابيده است)...فقط دلم شكسته است...به همين سادگي...من دلم شكست چون تهمت خوردم...من دلم شكست چون...دلم شكست...خدا جاي حق نشسته است...تنها بنايي كه اگر بلرزد مستحكم تر مي شود دل است...اما من دلم چنان شكسته كه ديگر خرد شده... ديگر دلي ندارم...خدا جاي حق نشسته...خدايي كه نيست...بر جاي حقي كه نيست نشسته...

 

باد مي رفت به سر وقت چنار...

من به سر وقت خدا مي رفتم...

 

يا...

ولش كن كدام حق

 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی

... همون(http://www.neyestan23.blogfa.com/)

آمنه برای عمه جان

سلام اميدوارم خوب باشيد اما لطفا دفعه آخرتون باشد که اینجا می آیید دوست ندارم حریم خصوصی ام را با با کسانی که فکر می کنند مرا می شناسند و ظاهر دلسوز دارند شریک بشوم دوستتان دارم اما نه در اینجا ...خداحافظتون باشه خانم دکتر

گودو

اول آنکه تازگی ها رفع نحسی شده ام من همه ی ۱۳ ها با من می شوند ۱۴ دوم آنکه چه خوب که خبر دادی که ۲۲ سالت شد نمی دانم چرا ولی خوشحال شدم سوم آنکه تو هم نخواهی کابوس نمی بينی

ليلا

حال داغونتو که ديدم کشيده شدم اين تو. دلم برای دل نازک شده ات نگرانه. برای کم توقعيش شدن. و اين اصلا يک تعارف نيست. کاش زود از جات بلند شی. سربلند

علی شيروی

هستيم ها ... يک ذره مجال فکر می خواهيم که خطا نرويم!

حسن

سلام می آيی... شجاع... واقعیت را گزینش می کنی... هوشمندانه... می شوی راوی... با صبر... و يک متن زيبا می نويسی... آپ می کنی... می شوی آمنه... من بنا به اختیارات انسانیی که به من تقویض شده و با استناد به مدارک بالا تو را همزمان متهم و محکوم می کنم: به اميدوار بودن به مومن بودن و به زيستن

ظرف عشق

هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله . . این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله . . یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است . . این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است . . (اولین برنامه ی هیئت بلاگ در ماه محرم : زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی و عزاداری در حرم مطهر آن بزرگوار در روز پنجشنبه 5/11/1385 . برای اطلاعات بیشتر با شماره ی 09125857523 تماس بگیرید.) التماس دعا. یاعلی.

a2sa

مخلص شما . آتوسا .

حسن

سلام آمنه ی عزيز ممنون از لطفت که پيوندمون دادی. و ممنون از اسمی که برامون گذاشتی (زنده ی اميد!). لصفا همین الان یه مطلب جديد بذار که چشممون روشن بشه.