سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تقديم به دو تا مرد...

 

« سنتور»

مردي ميان مغز من؛

هي...گام مي زند...

- آقا بايست!

( تف انداخت روي من )

مردي ميان مغز من؛

هي زير و بم...

زير و بم...

گام...

 « سنتور» مي زند.

مردي ميان ضجه هاي غريبانه ي دلم

بي اختيار و توجه؛

كه نه،... ولي؛

هي زير و بم...

زير و بم...

گام...

«سنتور» ميزند.

مردي كه از مقابل من،

رد شد و نگفت؛

تو رفته اي و

من امروز،... زار مي زنم.

مردي شبيه پنجره،

باران، شبيه نور،

مردي...ميان «برف نو»

«سنتور» مي زند.

مردي ميان كوبش

بي انتهاي دل

در امتداد...

خيابان دور...

گام مي زند.

مردي شبيه هر چه ندارم براي تو؛

در باور غريب سياهم،

گام مي زند.

مردي ميان ضجه هاي غريبانه ي دلم،

هي زير و بم...

زير و بم...

«سنتور» مي زند.

 

 

پاورقي:

1- هيچ كدام از اين دو مرد... روي من تف نينداخته اند...اين حس شعر بود...البته بي تفاوتي و نديده گرفتن حق من بودكه انجام دادنداگر چه شباهت با تف انداختن داشت اما هر چه بود حق من بود.

2- براي فهم بهتر برف نو به وبلاگ گرافيست مهربان و پستي به همين نام مراجعه كنيد. عكس آن پست را من گرفتم.

3- در تقابل به عمه و دختر عمه و پسر عمه براي خودم متاسفم چون باز هم بد حرف زدم و بد فهماندم و نتوانستم بفهمانم...حال آن ها هم رنجيده اند.

4- وقتي بد مياد واقعا بد مياد.

5- اين شعر مرهم زخم روحم شده... سخت دوستش دارم..با اين كه شاعر نيستم اما اين شعرم را دوست دارم...

6- من اين وبلاگ را نمي بندم(يه چيزي تو مايه هاي من نازي را طلاق نميدهم)

7- درسم هم تمام شد...به همين سادگي... و ناگهان چقدر زود دير مي شود...من توي ترم هفتم...فارغ التحصيل شدم...به همين بي حادثه اي و تلخي...به همين آرامي...به همين بي سر و صدايي...و غمگيني.

 

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرام

باد برگهاي دفتر ايام را ورق ميزند مجال خواندن نيست بايد فقط به بازي اوراق بنگريم ... ---------------------------- سلام آمنه ی عزيز وبلاگ بسیار زیبایی داری و بسيار زيبا و با محتوي نوشتي من هم به روزم خوشحال می شم بهم سر بزنی

پریشان

سلام... باران جرجربودوضجه ی ناودانها بود. وسقف هايی که فرو می ريخت. افسوس آن سقف بلند آرزو های نجیب ما. ... انگار درمن گريه می کرد ابر من خيس و خواب آلود... انگار بر من گريه می کرد ابر. خودم اسمشو ميذارم احساس بی ربط ...نمی دونم چرا بعد خوندن شعرتون فکر کردم خانم زهرا ابراهيمی داره اين جور شکوه ميکنه... و من به ياد ايشون افتادم ... احساسی تلخ که با ديدن شکستن يک انسان در من پيدا می شود... و شايد بايد گفت اين طور به نظر ميرسد که انسانی مقتدر و با بزرگی روح دارد از احساساتش سخن ميگويد.../اگه قدرت فهم بيشتری داشتم بی گان بهتر درک می کردم.ببخشين...بدرود

دختر مقنعه آبی

تف انداختن بهتر از بی توجهيه ... فارغ اتحصيل شدنت مبارک رفيق ...

مسافر

قشنگ بود با شعری به روزم آمنه خانوم

زينب

....چه بر سرتان آمده؟ شايد زمان زمان....

آمنه برای حسن

سلام قدما تاويل را نمی پسنديدند.ممنونم اما اشتباه کرديد.

هانيه عباسی

salam.nemidunestam messengereto check mikoni ya na vase hamin inja minvisam,2shanbe miyam fac cd ro vasat write kardam cherie.take care.

حسن

آمنه ی عزيز سلام ممنون که يه پاسخ علمی و قانع کننده دادی(!) البته من هم برای پاسخ گرفتن يا شروع مباحثه (که اين روز ها بين اصحاب وب مد شده) ننوشته بودم. به هر حال بيان علميش اين می شه: ما يه دونه آمنه خانم نداريم (همه ی آدم ها این طوری اند). ما چندتا آمنه خانم داريم. مثلا يکی همونيه که کامنت رو خطاب به من نوشت. همونی که رنگ وب رو تیره انتخاب کرده و من باهاش کاری ندارم. یکی همونیه که چند وقته به دلایلی زبون درآورده و می نویسه. همونی که اون پست رو نوشته. همونی که گاهی در آمنه زنده می شه. همونی که معمولا تو حموم یا توالت فعاله. این آمنه یه عکس گل قشنگ گذاشته رو لوگوی وب. آمنه های دیگه ای هم داریم. آمنه ای که اسم وب رو انتخاب کرد. آمنه ای که همیشه پاورقی نویسی می کنه و آروم نمی گیره. و... نظریه ی میدان های پدیداری رو تو نظریات رواندرمانی اگه دوست داشتی مطالعه کن. من تو کامنتم حدسی نزده بودم که بخواد درست یا غلط باشه. من یه آمنه دیده بودم. وقتی آمنه خانم عاقل؛ آمنه ی دیگه رو انکار کرد به وجودش مومن تر شدم.

dokhtar ameye faramoosh shode

faregh oltahsil shodanet mobarak

امير

چند تا پستت رو خوندم .... بگذريم ! به نظر من هم نقل مکان فکر خوبيه . برو جايی که حريم خصوصيت حفظ بشه !