سلام

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

هان...يادم آمد

داشتم مي گفتم...

خوان هشتم را

كنون...من...

         حكايت مي كنم...

 

اين سه هفته براي من مثل خوان هشتم بود، ولي متاسفانه مثل همان خوان هشتم...رستم...به چاه و مرگ...ختم شد...تمام آنچه گفتم...دچار سوء برداشت شد...تمام سعي هايم...تباه...تمام رشته ها پنبه...دوستان بهتر از آب روان...گِل آلود...غمگين...خشمگين...و حالا من ماندم و دلواپسي...بي كسي...مي خواستم خودم را بِكشم كنار...و جسما هم تنها باشم اما نشد...نوشين مي گفت چرا فكر مي كني همه ازت توقع دارند...خوب باشي...چرا فكر مي كني هميشه بايد خوب باشي(البته خوانندگان اين وبلاگ فكر نمي كنم تا حالا خوبي من را ديده باشند)...در هر حال تصميم احمقانه ي ديگري گرفتم...فكر مي كردم اگر حرف بزنم..كمي بارم سبك تر خواهد شد...اما...متاسفانه...يا بدبختانه...من باز هم گند زدم...خراب تر از آنچه بود شد...من نخواستم قبول كنم...خيلي خيلي...بدتر، نحس تر و زشت تر... خشم شان... جاي خودش را به نفرت داد... و حالا... من مانده ام و صفحه هاي سفيد... و هر روز تصميم ديگرم...سياهشان كنم...به قصد وصيت نامه...بودن...وصيت نامه شدن داشته باشد...پريشب تصميم قطعي خواستم بگيرم... پنجره ... و ...سقوط...حالا... ديگر تويي و نيستي... تويي و هستي كه نيست...اما نشد... نشد... لعنت به من و ناتواني ام... ناتوان از فهماندن...ناتوان از گفتن...شناساندن...دوستي خيلي صادقانه...خيلي خيلي... صادقانه...توي مرجع كتاب خونه...بهم گفت اصلا نمي فهممتون... و من باز هم پي بردم...به گنگي...ناتواني و ضعف خودم... به حماقت و باز هم حماقت...مادرم وقتي عصباني مي شد مي گفت: تو يك پارچه الاغي..و حالا مي فهمم چه قدر راست مي گويد...هر چه مي گذرد دست من در باتلاق.. پاهايم در لجن..و روحم در جايي ميان خلا و نيستي گم شده... نه گم نشده...مانده...و حالا شايد اينجا...هم ورقي ديگر براي سياه كردن...پيدا كردم كه نشد...نشد...

پا نوشت بي ربط و با ربط:

1)به عدد انفس خلايق راه هست براي رسيدن به خدا...( مارمولك يادتون هست كه)الطرق الي ا.... به عدد انفس خلايق. پس اين جا هم اگر معني هست عرفان و طريقت خاص خودم را دارم. قرار هم نگذاشته ام كه طبق تئوري هاي عرفا و صوفيه بنويسم ... در جايگاهي نيستم... مي توانيد خيال كنيد خواسته ام با اين رسم رد گم كنم... ادعا كنم يا هر چه ديگر...

2) من براي تو دوست خيلي خوبم...خيلي خيلي خوبم...حالا...همان دشمن عزيز...شده ام...(دشمن عزيز اسم يك كتاب از جين وبستر هم هست...بخوانيد)

3)براي شما(يك شماي خاص) قانون دوستي هاي سه گانه را فراموش كردم،كه هميشه يك نفر محكوم به نابودي و محوشدن است...

4) خداوند هميشه تمام چيزهايي رو كه دوست دارم از من مي گيرد...(اين يك قانون است)

 

 يا حق

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه اسدی

آمنه ! گريه ام گرفت.يادته يه بار بهت گفتم می خوام باهات حرف بزنم ولی نشد؟هر چی بود گذشت و من به لطف زهر ريختن يه سری آدم٬ کمی بزرگتر شدم و پر طاقت تر. آمنه جان نمی دونم دردت چيه...اما مطمئنم از وادی درد و اشک و خود کشی و ترس و خود اندک بينی که بگذری خواهی ديد در پس اونچه تو خستگی و رنج آمنه می ديديشون يه آمنه ی خيلی بزرگ متولد شده.آمنه ای که ديگه هرگز مثه بيد نمی لرزه و هرگز قبول نمی کنه که سر تا پا الاغه...که ثابت می کنه خودشه و خودش يه خداگونه ست...دوستت دارم آمنه.هر وقت کمک خواستی فقط ندا بده.

ترانه

سلا کوچولو! ديگه موقشه که لبخند بزنی و بعضی چيزا رو فراموش کنی!! تو خيلی راحت تر از اون که فکر می کنی می تونی فراموش کنی و شاد باشی!! اما تمام اين اتفاقات برات درس عبرت شد که بی خودی برای همه مايه نذاری!! بوووووسسسس

علی شيروی

می خوام يه نتيجه گيری احمقانه بکنم از اينهايی که نوشتی : حالت از دفعه های قبل بهتره!!!

علی شيروی

راستی شعر اون <ماث> ِ بيچاره رو چرا به اون روز دراووردی؟!!!!

زهرا عرب

منظورم یلدا بازی بود . اگه نمی دونی چیه یه سر به وبلاگم بزن

ليلی

تو و اينهمه تلخی و تنهايی!!!!؟؟؟؟ اين قانون اخرت فکر کنم برای خيليها جاری باشه. ولی صبور باش عزيز دل. صبور و آروم. شايد درست شه. شايد يه روز بفهمنت.

بازگشت ققنوس

آمنه عزيز من چون از مدتها قبل با تهدید و تطمیع ها رو به رو بودم و فکر می کردم روزی ممکن است هک شوم برای همه یادداشتهای ققنوس پشتیبان تهیه کرده بودم. اینک با وبلاگی دیگر و با کل نوشته های ققنوس بازگشتم.

سلام ... جان هاي ما به گل هاي لطيفي مي مانند كه دستخوش بادهاي سرنوشتند .آنها درنسيم بامدادي مي لرزند و سرهاشان را زير شبنم هاي فرو چكان آسماني خم مي كنند.؛ بگذار زمين فرا ستاند آنچه را كه از آن اوست زيرا ، من انسان ، پاياني ندارم .؛

ُآمنه برایsteppenwolf

سلام..من هم می خواستم حتما با هم صحبت کنیم که نشد...یک بار دیگر هم توی پله های تریا گفتید می خواهید صحبت کنیم که باز هم نشد ..من همیشه دو.ست داشتم با هاتون صحبت کنم...سر این گند های این روز ها هم به دوست مشترک گفتم که حتما درد من را به شما بگوید ..می خواستم بدانید...حالا بازهم منتظرم...یک روز بیایید با هم حرف بزنیم ..حتما..... J'aime bien parler avec vous.