نامه ای از جهنم

سلام ترانه!

 

امروز دو هفته مي شود...دو هفته از بودن من در جهنم گذشت...دو هفته

سياه...غمگين...سخت...هفته ي اول مثل كابوس و هفته ي دوم با درد...دوشنبه ي پيش...صبح...ساعت ۵/۸ بهم گفتند كه ترجيح مي دهند آمنه اي نشناسند، مرا ناديده بگيرند...اين طور هفته درد شروع شد...هفته كابوس را دارم سعي مي كنم فراموش كنم...سعي مي كنم...سعي...به سختي،به بدبختي،به نكبت...جان ميكنم اما چه كنم تا كه مي خوام فراموش كنم، كبودي دستانم...تهوع خونينم...مويرگ هاي پاره شده...كبودي هايي كه رو به زردي مي روند...كبودي گوشم كه شكسته...غضروف شكسته...اجازه نمي دهد كه سعي ام به ثمر بنشيند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ترانه!...هركس كه مي بيندم...مي فهمد...قيافه ي تحليل رفته ام...و روح رو به زوالم...همه وهمه...نشانه چيست؟...همه ي سعي ام را مي كنم اما اين دو هفته...هفته ي درد...اجازه نمي دهد...پشتم خالي شده...دلم شكسته...پشتم به باد هم نيست...چه رسد به نسيم(به نسيم تكيه دادي به هواي ماندگاري-گل باغ هستي من خبر از خزان نداري)...چه كنم...نمي دانم...مي دانم توهم كلافه شده اي...هفته ي كابوس به زندان گذشت...به تحقير و توهين...به ناله...اما هفته ي درد...مرا شوكه كرد...آدم هايي كه رويه ي گريز نشان مي دهند...طي سه روز پس از اينكه Everything`s ok! ...ناديده مي گيرندم...به جرم بي ستارگي...و به همين سادگي...خداي من كجاست پاداش صداقت؟...خداي جالبي را تجربه كردم...خدايي كه اگر خوب باشي هم جوابت را با بدي مي دهد و وقتي دروغگو هم باشي تنبيه مي شوي...يادت هست ترانه گفتم بگذار كنسرت بگذرد...حواسش پرت نشود...و تو خشمگين بهم ياد آوري كردي كه خنجري كه از پشت تا دسته...خوردي يادت نره!...بهم گفتي بس كن دلسوزي براي كساني را كه هرگز ...در جايگاه واقعي شان برايت دل نسوزانده اند...آدم هايي ...كه چقدر دوستشان داشتم...اما به من حتي مهلت عذر خواهي هم ندادند...فائزه توي تريا ميگه:"به قول سولماز،پسرا همه گُه اند..تنها غلظتشان با هم فرق ميكند"...سرم را روي ميز مي كوبم...مي گم:نه!

اين روزها اين قدر گريه كرده ام كه ديگر به خوبي معناي چشم خونين..اشك خونين را مي فهمم...توي دلم به فائزه مي گم خفه شو...قبول ندارم...من هميشه آدم ها را همان طور كه بودند قبول كرده ام...جوابم اين است:"خُب تو الاغ بودي،چرا از ديگران توقع داري؟...عزيزم حماقت كردي...چه قدر مايه گذاشتي...چه قدر...به خاطر كساني كه به خاطر همه ي آنچه تقصير تو نبود...تو را تحقير، تبعيد و تنبيه كردند"...بس كن..دوست ندارم بشنوم...حق را به آن ها مي دهم...چرا اين طور نباشند...چرا...بگذار راحت باشند...خاك بر سرت چه قدر به فكر ديگراني...بس كن...بگذار كنار...

ترانه! خسته شدم...هر چه مي خواهم سعي كنم نمي شود...دانشكده...حالم را سخت دگرگون ميكند...سخت...دلتنگم...غمگينم...و دلشكسته...لعنت به هر چه كه گذشت...دو هفته...درد...دو هفته ي تلخ...دو هفته...مرگ...

روي پل دختركي بي پاست

دب اكبر را بر گردن او خواهم انداخت

 

يا حق

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

آمنه عزيزم حتی زمانی که حرف می زنی نمی دانم چه بايد بگويم نه اينکه حقيقتا ندانم اما فکر می کنم هرچه به ذهن من برسد قبلش به ذهن تو رسيده است و حالا هم برای کامنت گذاشتن نمی دانم چه بنويسم فقط تمام حس کم توقعی ات را می دانم و چشيده ام اين حس را ...مايه گذاشتن و بی مايه کردن و ناديده انسان همه و همه را ديده ام خودت که خوب می دانی اما اندکی صبر ... نمی دانم سحر نزديک است يا نه اما می دانم سحری هست که می ارزد برايش صبر کنی دوست خوبم دوستت می دارم

هانيه

کامنت بچه ها را که خواندم با آه سردی که توی گلويم مانده است با خودم گفتم من چی بنويسم؟ من چی بگويم آمنه ؟ که کمی آرامتر گريه کنی

دستپاچه

قربئنت برم با ايت دل پرت...بیا پیشم که به یه امر مهم دعوت شدی!

شکيبا

خيلي دلم مي خواد باهات حرف بزنم آمنه جون. ولي اصلا نمي دونم حوصله منو داري يا نه. باور كن خيلي يادت ميكنم.ديگه بهانه اي هم نيست كه ببينمت.خيلي متعجب شدم از ديدن آخرين يادداشتت.نمي دونم چه بر تو گذشته اين مدت .نمي تونم هيچ حدسي هم بزنم ولي به شدت متاثر شدم.امنه عزيزم اگه تو بخواي من خيلي دوست دارم كه حرفاتو بشنوم.اگه دوست داشتي بهم زنگ بزن.برات از خداوند آرامش آرزو ميكنم.چيزي كه همه مون بهش نياز داريم.

حسن

سلام با توجه به تاريخ نوشتت الان ديگه ۳ هفته از اون اتفاقاتی که تو رو آزرده اينقدر ناراحت کرده می گذره. آمنه اين روزها می گذره. خيلی کند يا خيلی تند. در هر حال می گذره. بعد تو می مونی و تجربه و کارنامه پر از بيست و قدرت روحی زياد. زمستون می ره و روسياهيش به اون ذغالی می مونه که به تو بی احترامی کرده.

شباهنگ

سلام دوست عزيز به روزم سر می زنی؟

الهام

امنه عزيز به بازی يلدا دعوتت کردم اگر دوست داشتی و وقت نيز سری بزن

سيب سبز

عاشق بلاگتم چون فقط منم که ميفهمم چی ميگی... پر رو شدم...آره ميدونم... باعث افتخاره.. ميخوام بميرم...به روش خودم.... اين همه درد و رنج کافی نيست؟

ّّّّّّّّّّّهانیه عباسی

آمنه عزیزم.باورم نمی شه!! فکر می کردم اون روز که تو دانشکده گفتی اوضاع بهتره همه چیز تموم شده ولی تازه انگار اولشه! عزیزم من مطمئن هستم هر ۳ نفرشون از رفتاراشون پشیمونن ولی امان از این غرور !!دوست دارم. به خدا توکل کن.ُُُTOUT VA BIEN

گودو

سلام عزيز دلم با اينکه حوصله و عادت خوندن نوشته های طولانی رو ندارم ولی اين نوشته ی تورو دست پا شيکسته تا آخر خوندم . چرا ؟ چون خوب می تونی حستو بگنجونی تو جمله ها در مورد اينکه چطور فک می کنم در اين رابطه راستش من خيلی وقته ديگه به آدما انتخابی بها می دم . همه ارزش وقت و احساسمون رو ندارند . به خيلی ها که ازشون خوشم نمياد کمک می کنم هر وقت که کمک بخوان ولی هرگز احساسمو روشون نمی ذارم . ميدونی . اين دو تا خيلی فرق دارن . هميشه شاد باشی دختر خوب آديوس