باز می گردم به رنگ های رفته ی دنيا

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

علي شيروي عزيز تصميم گرفته تا براي من نقش "علي" توي "روي ماه خداوند را ببوس" را بازي كند. در جاي او باشد و من هم مثل...مهم نيست، اما احساس مي كنم در بي خدايي نمي توانم بمانم، خودش نمي گذارد. تمام سعي ام را مي كنم كه بد باشم،اما نمي توانم...نمي توانم قهر كنم...نمي توانم بي تفاوت باشم،نمي توانم گند باشم...بد خلق و نا مهربان باشم...غمگين هستم اما...نمي تونم بد باشم...مي خواهم كنارش بگذارم اما انگار مي خواهد خودش را علي رغم همه ي بي نيازي اش به من بچسباند...مي آيد مي نشيند توي پاورقي صفحه ي 53 كتاب اخلاق "من يتق الله له مخرجا، هركس پرواي الهي پيشه كند، برايش گشايش حاصل مي شود"...عصبي مي شوم...هي لعنتي...ولم كن مي خواهم...بد باشم...ميرود توي صفحه ي 75 و مي گويد:"خداوند هر روز فرشته اي را به زمين مي فرستد تا ندا دهد...عده اي تان را بخشيدم، چون دوستتان دارم..." مي نشيند صفحه ي 80، مرا رها نمي كند؛...مسيح مي گويد: "خدا بندگانش را بي دليل دوست مي دارد، از رنج آنها غمگين مي شود"...هي خدا...بي خيال...دور من را خط بكش...مگر اين بندگان تو نيستند...كه مرا مي رانند، مي گويند تو خواسته اي و تو مرا رانده اي با توام خودت مگر مرا رها نكرده اي...چرا جواب نمي دهي...يا صريخ المستصرخين...با تو ام...كجايي...جاي حق خوابيده اي؟؟!...پس من هم مي خوابم...شب بخير...مي آيد در خوابم...در كابوسم...بابا برو بيرون اينجا كابوس امشب من است. رهايم كن...سبحاني ما اعظم شاني...نمي خوام...نمي خوام...مي رود...غرق اشك و عرق از خواب مي پرم...صدا مي آيد...من و انكار شراب اين چه حكايت باشد...

پانوشت:

1)     تمام جريان حقيقت دارد.

2)  مي خواهم مدتي تنها باشم اگر چه كه از 7 بهمن به بعد باز هم موبايل دارم مي خواهم اطرافم را خلوت كنم...خلوتِ خلوت...من باشم و تنهايي...

3)  پاتك هاي مادرم كم بود...عمه جان هم اينجا را كشف كردند. شايد مجبور شوم از دست فضول هاي به ظاهر دلسوز...از اينجا نقل مكان كنم. كجاست اين حريم خصوصي لعنتي.

4)  براي نيستان: راست گفتيد و من هم يادم افتاد دكتر سروش مي گويد اگر بي اصلي هم برايتان اصل شود باز هم اسيريد.

5)  با عمه، دختر عمه و پسر عمه و رويه ي ديگر و لايه اي ديگر از وجودم كه مختص دوستانم بود را نشان دادم. احساس مي كنم ديگر وقت اين بود كه سعي كنند حقيقت وجودي مرا بشناسند.

 

 

يا حق

 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

از بی خدايی که می گی ياد يه چيزی می افتم ياد گودو در انتظار گودو بودن؟!!!

سمانه اسدی

شب دهم... يادته؟چند سال پيش که دهه ی اول محرم تو عيد بود نشونش می داد. امسال با حال و هوای محرم و آب و هوايی که انگار زمستون رو فراموش کرده وقتی شب دهم رو از کانال ۵ نگاه می کردم ياد اون سال افتادم. بگذريم که چقدر درونم می جوشه وقتی اين سريال و با آهنگ آخرش نگاه می کنم. خدا همه جا هست .وقتی پر از خدا می شم گريه می کنم.شب دهم من کی می رسه؟یا شایدم ظهر عاشورای من...؟ دلم واسه اون عید تا آخرعمر تنگه...اون سال یه دنیا خاطره داشت واسه من...خاطره از همون تنهایی که امروز تو دنبالش می گردی...دوباره پر از خدا شدم... از محرومیتای دیگران٬محرومیتایی که واست ایجاد می کنند غمگین نشو خانومی چون خدا هست...؛شب دهم؛... وجودت طلاست٬باطنت برفه...

اقيانوس آرام

ســ..لــا..م آمـــنــ..ـه خــ..ـا..نـــ..نم واي... ببخشيد...نمی تونم....نمی تونم حرف بزنم... اينجـــ....ـا چه خبـــــ..ره !!؟؟ يه مدتی نبــ..ودم ..آخه می دونی..راستش فکر می کردم که باهام قهر کردی!! اومــــ...دم احوالپرسی...که...هنوز نيامده يهو محکم يه چيزی ..يه چيزی مثل صاعقه خورد توی صورتم! محکم چسبيدم به ديوار! الان هــ..م يه چـــ..يزی داره به سختـــــ...تی گلوم رو فشار ميده! آخه بابا جان اين چه وبلاگيه که تو داری!!!؟؟ نمی گم گل و بلبل بنويس....ولی....آخه... وای.....دارم خفه ميشم...... کی می خوای از اين غل و زنجير ذهنت بيرون بيايی!!؟

اقيانوس آرام

قسمت ۲: ------------------- با خودم گفتم ايندفعه که برم وب آمنه حتما سور سات شيرينی رو پهن کرده..ولی.... بايستی از همون کامنتی که برام گذاشتی متوجه می شدم!! ــــــــــــــــــــــــــ(مثلا دارم جيغ می کشم)ــــــــــــــــــــــــــ اين چی بود به گلوم چسبيده بود....آخی.....داشتم خفه می شدم.... آخه دختر خوب....شايدم بد...نمی دونم کدوم يکيشو بگم ....هر کدوم رو که بگم میگی نگو.... بگذريم.... می دونی ...بعضی وقتا دلم برای خدا می سوزه! طفلکی چکار ديگه بايستی برامون می کرده که نکرده!؟؟ خدا سرجاشه..زندگی جاريست...و...

اقيانوس آرام

قسمت ۳: ---------------- اين تنها آمنه است که در سلول ذهن خودش داره خودش رو از بين می بره!... ولی..نه...هنوز زندگی جاريست.... راستی یه هدیه هم برای روز تولدت دارم(البته می بخشید که دیر شد) اسپیکر ها هم روشن باشه روی لینک زیر کلیک کن:

هانيه

آمنه من خوشحالم برای اینکه چند روز بود که دنبال یک جمله می گشتم تا جواب تردیدهام ر و بگیرم امروز اینجا... یک ماه و چندین روز می گذرد و پوست تازه کم کم روی زخم ها جوانه می زند .... و فراموشی تلخ ترین داروی شفابخش و شفابخش ترین داروی تلخیه که خدا برا این جور زخما آفریده ......

منوچهر سابق !

چقدر اين پست زيبا بود ...زيبا ...زيبا ....زييا و پر از عشق ....

ame

Amene jan bahameye inha mesle ghabl tora doost daram va hamishe behet fekr mikonam

آذر

آمنه جان برای هر کدوم از ما لحظاتی وجود داره که شک می کنيم ودور می شيم بارها گفتم نيستی گفتم انسان يعنی منطق وتفکر اما دوباره با عشق صد چندان تری به سمتش رفتم دوبار با صدای اذان دلم لرزيده با خنده يک بچه به اوج رفتم وتنها خدا رو يافتم اگرچه به شکل خودم.تنها می دونم که از عشق گريزی نيست وخداعشقه. تو هم آمنه جان نمی تونی بد باشی سرشت تو عزيزم از محبت ساخته شده اين رو من فهميدم توچرا انکارش می کنی گلم.

نيستان

اين نيستان که می گفتيد من بودم؟! تا به حال به من سر زده ايد؟